بیست پنجم روزکار بودم.شب قبلش خونه بابا بودیم خودش سر کار بود .صبح پاشدم دیدم حالشا ندارم تا هشت خوابیدم بعد ساعتی رفتم سر کار.کلی کار بود روزکاریه دیگه.بعد از کار سریع دوش گرفتم که برم با ماشین در کارخونه که رسیدم دیدم کارتما جا گذاشتم زنگ زدم به ناطقی و نادری کارتما دادند روزکارا اوردند کلی معطل شدم.اومدم خونه زهرا رفته بود خونه مهسا کوفته پخته بودند کیک هم پخته بود چای هم.اماده بود .ارایش کرده بود بلوز زرشکی و دامن چارخونه پوشیده بود رفتیم.مبارکه براش عینک دودی خریدم انجیر هم خریدم .خونه مامان دعوت بودیم ماهی حلوا بزرگه را پخته بود همه جمع بودیم خوردیم بعدشم بفرمایید شام دیدیم و رفتیم خونه.
بیست و ششم اوووف که سر کار کلی خسته شدم به زهرا قول بیرون داده بودم رفته بود کمک مامان سبزی پاک کرده بود رفتم دنبالش له له بودم برگشتیم خونه و رفتیم اصفهان.جایی نبود رفتیم نظر کلی مغازه گشتیم و هیچی ام.نخرید رفتیم ارابو چیزبرگر خوردیم و رفتیم صفه سرد بود نشد بمونی برگشتیم خونه بفرمایید شام دیدیم.
بیست هفتم تا ساعت نه خوابیدم بعدش رفتم پیاده روی و اومدم یکم خوابیدم بعدش یکهو دست داد دیگه...
رفتیم حمام و اومدیم دمپختی و کوفته خوردیم زهرا را گذاشتم صفاییه خونه مامانجونش و رفتم.سر کار.خبر خاصی نبود ساعت دوازده برگشتم دنبالش اومدیم خوابیدیم
ما را در سایت Memorial text دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 46