دوروز عصر کار بودم .اخر شبا بعد کار رفتم مبارکه زهرا و بچه ها اونجا بودن میموندیم به تماشای دسته.ظهر تاسوعا که بشه بیستم ما رفتیم امامزاده برنج و گوشت خوردیم زهرا دنبال باباش رفت سورچه خونه خاله طاووس کباب مرغ دادن .اخیییی عزیزم دلش برنج و گوشت میخاست شبشم با محسن و امین مهسا و فرنوش رفتند دارگون برنج مرغ خوردند تا ساعت یک و نیم مبارکه موندیم حسابی سرد شد رفتیم خوابیدیم صبح نه ده کم مامان زنگ زد گفت دسته زود راه میفته هولکی پوشیدیم و زهرا رسوندم چهارا قرض الحسنه پیششون منم اونورتر وایسادم محمد ملتا دیدم یکم حرفیدیم دسته اومد رد شد بعدش من رفتم پیش امین رفتیم مبارکه با مسعود و برگشتیم حسینیه برنج و گوشت زدیم به بدن و بعدش مامان و مهسا دو و زهرا را بردم خونه مامان .بابا سر کار بود بیچاره نباید تو این سن بره سر کار اما چیکار کنه.خوابیدیم تا عصر بعد رفتیم خونه و لرگشتیم شام خوردیم و رفتیم خاکستان چند دیقه ای موندیم و رفتیم امامزاده.شهرام داداش مهسا زن میخاد اومده بود نازی را ببینه خیلی تابلو بود حرکاتشون .بعد همه رفتند حسینیه منم شبکار بودم اومدم سرکار.رضا داره فیلم میبینه منم لب پنجره نشستم Memorial text...
ما را در سایت Memorial text دنبال میکنید
برچسب: هفته هجده و نوزده بارداری, نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 13:06