سیزده مهر نود و پنج

خرید بک لینک
امروز روز مهمی بود .دیشب دیر خوابیدیم زهرا فولادشهر بود تا رفتم اونجا برگشتم دیر شده بود.ساعت شش پاشدیم سریع شروع کردیم به جمع و جور کردن من میوه ها را چیدم داخل پلاستیک .شیرینی و رانی و اب معدنی هم بود.فاطی گفته بود شاید بیام اما خبریش نشد.وسایلا چیدم توی ماشین یه ربع به هفت از سمت دیزیچه حرکت کردیم.وسط راه فاطی پیام داد منم میام رفتیم دنبالش و گازشا گرفتم برای دانشگاه.پیاده شدیم سریع رسیدیم داخل کلاس وسایل پذیرایی را چیدیم روی میز.استاد راهنما دکتر سریفی اومد سلام تعارف کردیم منم لب تاپ را وصلیدم به دیتا شو.دکتر عامری هم اومد اما محرابی گفت بعد میام .زهرا دفاعشا شروع کرد به سرعت نور انگلیسی حرف میزد بعد استادا چندتا گیر و سوال پرسیدن و ما رفتیم بیرون برگشتیم همه ایستادیم نمره هفده و هشتاد گرفت.شیرینی پخش کردیم ی دفاع دیگه هم نشستیم دیدیم و ا مدیم رفتیم خونه بابام مامان سردرد داشت بابا بهش سرم زده بود و امپول وایسادیم عصر زهرا رفت کلاس منم خابیدم.رفتم دنبالش ساعت شش براش ذرت خریدم جوری با ولع میخورد که گویا از سومالی اومده.رفتیم خونه بابا.بابا سر کار بود مامان بهتر شده بود محسن و مهسا و میلاد و مهسا هم بودن.مهسا یک اولین دمپختی زندگی مشترکا پخته بود مهسا دو هم دمپخت گوجه ای خوردیم کلی ام حرب زدیم من سبکار بودم رفتم سر کار.امشب اخرین شیفت کرم بود با من احمدی اومد جاش حیف شد همکار خوبی بود.احمدی شیرینی اورده بود افضلم بود رضا لیوان دمنوش برام خریده بود.من نوبت اول بودم الانم ساعت دو نیم شبه

Memorial text...

ما را در سایت Memorial text دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 13 تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 9:44

صفحه بندی